تبليغاتX
بهشت آبی

بهشت آبی
به نام خداوند بخشنده و بخشاینده مهربان


ویتنی هیوستون درگذشت. الان حرفی ندارم. همه درد دلها بمونه بعد کنکور...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 1:21 قبل از ظهر توسط پتروس |


سلام خدا.خوبی؟چه خبر؟با زحمتهای ما چطوری؟میدونم سرت شلوغه برای همین زیاد مزاحمت نمیشم.یادم هست کوچیک که بودیم،به ما گفتند هر وقت میخوای بیایم پیش تو،یه فرشته به اسم عزرائیل از اون بالا میفرستی پایین و ما رو با پروازهایی البته با امنیت و بدون تاخیر میبری پیش خودت.کاری به سن و سال ما هم نداری و هر وقت حال کنی،به ما سرویس میدی !

بعدش که بزرگتر شدیم و چند بیت شعر یاد گرفتیم،یه جایی خوندیم که شاعر میگفت:'گلچین روزگار،عجب خوش سلیقه است-میچیند آن گلی که به عالم نمونه است !

خب این سوال پیش میومد که این گلچین خبره شما،که ظاهراً همون جناب مستطاب عزرائیل باشند،احتمالاً بابت این کار،پول خوبی میگیرن.وگرنه آدم مگه بیکار و بیماره که گلهای خوب و نمونه رو بچینه و گلستان رو کچل کنه ! میتونه بره علف هرز بچینه.هر چه زودتر،بهتر.

بعدش که باز هم بزرگتر شدیم،این رو هم فهمیدیم که شما هر کی رو بیشتر دوست داشته باشی،بهش حال میدی و از دست مصائب این دنیا خلاصش میکنی و میبیریش اون دنیا،کنار خودت میشونی.به هر حال تنها نتیجه ای که این کار برای ماها داشت،اشک و آه و ناراحتی و دلتنگی بود و هست که نمیشه کاریش کرد.هر چی شما صلاح میدونی !

هر کی رو خوشت اومد،قاپ زدی و بلندش کردی.انگار به دل ما نگاه نمیکنی.نکنه بدی بنده هات اینقدر زیاد شده که مشت رو نمونه خروار گرفتی و فکر میکنی هیچکی به هیچکیه؟حتماً باید فاصله آدما کم باشه تا دلشون به هم نزدیک باشه؟ نه عزیز،از این خبرا نیست.خیال باطل داری!

یه خواهش کوچیک دارم،حتی برای مدتی کوتاه.یه کم ترمز بگیر.کمی یواش تر.چه خبره؟ تور پهن کردی ؟ یه اسلحه جدید دادی دست آقای گلچین که به جای خلاص کردن،زجرکش میکنه....آره .. همین سرطان.با انواع و اقسام مدلها.

دیروز یا پریروز بود که استیو رو بردی.استیو جابز رو میگم.الان کجاست؟پیش شماست؟ دیشب از امتحان نکیر و منکر سربلند بیرون اومد؟!خوش به حالش.اون بالا حال میکنه.خوش به حال خودت.به جای ما هر روز ازش امضا بگیر و عکس بنداز!

جیره و مواجب عزرائیل با ما...خودمون بهش حقوق میدیم،پاداش و اضافه کاری میدیم.اصلاً چند وقت بفرستش مرخصی با حقوق.به اسم ماموریت اداری ! بفرستش یه جای دیگه.نمیدونم کجا.دور و بر آدمای دوست داشتنی نباشه.به جان خودت نباشه،به جان خودم،خیلی آدم....البته آدم که نه،خیلی موجود خونخوار و حروم لقمه و عتیقه هستن که اعلام آمادگی کردن!

باور کن بعضی وقتا بد سلیقه بودن و علف هرز چیدن بد نیست..........باور کن.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390 10:37 بعد از ظهر توسط پتروس |


سخته...نوشتن در این باره خیلی سخته.الان اصلاً در حال خودم نیستم.استیو جابز برای من فقط بنیانگذار اپل نبود.یک انسان بزرگ و تاثیر گذار که عمر خود را وقف پیشرفت تکنولوژی و در نهایت آسایش و رفاه و سرگرمی انسانهای بیشماری کرد.لزومی نمیبینم در باره زندگی اش بنویسم و بگویم چه ها کرده و چه گفته و چه خدمتی به تاریخ علم کرده.به اندازه کافی شناخته شده هست.دنیای ما بدون او و امثال او چیزی کم دارد.میدانید چی ؟ ....... یک نابغه دوست داشتنی.دلم برایت تنگ میشود استیو.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 8:20 بعد از ظهر توسط پتروس |


سربازی که تموم شده و مشغول کار هستم.خودم رو برای برنامه ای یکساله آماده میکنم.برنامه ای که تقریباً از ۶ ماه پیش در ذهنم داشتم و کمکم به بلوغ رسیده تا به امید خدا از فروردین آینده تا بهمن،برای کارشناسی ارشد رشته مدیریت اجرایی،خودم رو آماده کنم.البته امسال کلاسهای پارسه رو شرکت کردم و کنکنور آزمایشی دادم تا با رشته،آشنایی مقدماتی پیدا کنم.از لحاظ قبولی در دانشگاه،به من گفته بودند که با وجود ۶ ماه فرصت برای مطالعه،امکان داشت که قبول بشم.ولی،خب،منو که می شناسید،به قبولی معمولی قانع نیستم !

به هر صورت برام دعا کنید.من همیشه کارهامو با توکل به خدا و دعای خیر اطرافیانم انجام میدم.

اگر به امید خدا،رتبه عالی بیارم و دانشگاهی در تهران قبول بشم،گام بلندی برای آینده خودم برداشتم.آینده ای مشخص و با برنامه که هیچ حاشیه اضافی و مادی نداره.

انصافاٌ دلم برای درس و دانشگاه تنگ شده... !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389 4:28 بعد از ظهر توسط پتروس |


سربازی تموم شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389 6:46 بعد از ظهر توسط پتروس |